خرید بک لینک

ی کار احمقانه ای دارم در شغل تابستونه امسال. وقتی نگاه مانیتور میکنم که کارمو شروع کنم انگار دارم گوشت تن خودمو میخورم. حالم بده اصلا. کارم ویش نمیره


برچسب: احمقانه, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

ی کانال زدم تو تلگرام همینجوری تمرینی ولی خوشم اومد از کانال. حالا نمیدونم نگهش دارم و به جای اینجا اونجا مطلب بنویسم یا اینکه ننویسم. بیشتر از این میترسم که آزادی اینجا نوشتن از دست بدم. اینجا هر چی هست مینویسم ولی بعیده اونجا بشه اینقدر راحت بود.


برچسب: کانال, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

مرگ ققنوس را باور مکن. #مریم_میرزاخانی

انسانها در سوگ سایر انسانها تنها برای دردهای خود مینالند نه برای آنچه بر سر دیگران آمده است. من تا بحال تا به این اندازه احساس غربت نکردم که در سوگ میرزاخانی. گویی همه آنچه بر سر اون آمده مرا هم با خود برده است. غیر تسلیم و رضا کو چاره ای


برچسب: ققنوس, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

دست و پایی می توان زد ، بند اگر بر دست و پاست/وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل استروغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته/غافلی بر سر چه آمد کنجد و بادام راآن ثمر بر شاخه، نان خامی خود می خورد/ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایماین همسفران پشت به مقصود روانند/شاید که بمانم قدمی پیش تر افتمبه خودت نگیر شیشهی پنجرهتمیزت میکنند که کوه را بیغبار ببینندو آسمان را بی لکهبه خودت نگیر شیشهتمیزت میکنندکه دیده نشوی .-------------------------یقه بالا میدهیمدستها در جیبسیگار به ته رسیده میان ِ لببه دیوار تکیه میدهیمنه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیانهبدبختیم

برچسب: گاهی, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

ی زمانی فکر میکردم کل دنیا منتظر هست که من بیام اینجا ی چیزی بنویسم. بعد خیلی از نوشته هام مخاطب خاص داشت الان که مطمئن هستم اینجا قبرستون خاطرات و مزخرفات خودمه دیگه اینجور نیست. منتها این شعر واقعا منو پرت میکنه به اون زمانها

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند


برچسب: مخاطب, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

دست و پایی می توان زد ، بند اگر بر دست و پاست/وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل استروغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته/غافلی بر سر چه آمد کنجد و بادام راآن ثمر بر شاخه، نان خامی خود می خورد/ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایماین همسفران پشت به مقصود روانند/شاید که بمانم قدمی پیش تر افتمبه خودت نگیر شیشهی پنجرهتمیزت میکنند که کوه را بیغبار ببینندو آسمان را بی لکهبه خودت نگیر شیشهتمیزت میکنندکه دیده نشوی .-------------------------یقه بالا میدهیمدستها در جیبسیگار به ته رسیده میان ِ لببه دیوار تکیه میدهیمنه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیانهبدبختیم

برچسب: ایمان, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:13

صفحه بندی